
صبح صادق
ورنه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت گریه میندازه مثل یک طفل خواب آلوده من محتاج آغوشم از اون لالاییات مادر بخون بازم توی گوشم برای سرنوشت من تو دلواپس ترین بودی برای اشکهای من همیشه آستین بودی تو ای همیشه غم خوارم تو ای مطرح ترین یارم به نام نامی مادر همیشه دوستت دارم من که یک امروز میهمان تو ام فردا چرا؟

یک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟
مادری مي گوید...شايد اين رفع بلاست
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی
مثل یک کودک شیطان آمد، شيشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرورشکست،
عابری خنده کنان مي آمد...
تکه اي از آن را بر مي داشت...
مرحمي بر دل تنگم مي شد...
امشب اما دیدم... هیچ کس هیچ نگفت،
قصه ام را نشنید... از خودم مي پرسم
آیا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟
دلم سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا؟...
| Design By : Pichak |


